New Wishes

Running

انگار این روزها زندگی سرعت گرفته .. به گردش هم نمی رسم .. اینقدر برنامه و کار تو ذهنمه که همه جمعه های تعطیل و بدون کودکم و همه اخر هفته ها هم برایم کافی نیست .. 4 روز سرماخوردگی ، بیشتر هم از برنامه ریزی هام عقبم انداخت. 

در کنار همه اینها معاشرت با دوستان و اشنایان برام خیلی مهمه و لیست بلند بالایی جمع شده از کسانی که باید دعوتشون کنم و اصلا در برنامه نمی گنجند .. کاش هفته چند تایی بیشتر اخر هفته داشت .. 

صد بار امروز تقویم رو بالا و پایین کردم و خوب مسلما به نتیجه ای نرسیدم .. باید بدویم .. بیشتر ، تندتر ، بهینه تر .. وقتی نیست ... 

   + سپیده ; ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ اسفند ۱۳٩۳
    پيام هاي ديگران ()

ترس هایم !

ترس هایم !

همیشه در زندگی ترس هایی وجود دارند ! شایدم نه لزوما ترس اما عدم اعتماد به نفس  .. اینکه چقدر برای چیزی اماده هستی ! کی اماده هستی ! 

به نظرم ترسیدن خوب است . در دوره ترس ادم خودش رو سبک سنگین می کند .. درست مثل لحظه پریدن .. تصور کنید روی سکوی شیرجه ای رو به آبی زیبا و ملایم و بی کران ایستاده اید و می خواهید بپرید .. فکر می کنید . می ترسید .. جای پایتان را محکم می کنید ولی بلاخره اگر تصمیم به پریدن داشته باشید می پرید .. و می دانید روبرویتان روشن است .. زیباست .. 

الان درست لب سکو ایستاده ام با این تفاوت که نمی دانم چقدر تا لحظه پریدن فاصله دارم .. 

یادم میاید وقتی برای اولین بار رانندگی یاد گرفتم، برای مدت ها از رانندگی تنها می ترسیدم .. راه حل چه بود ! چقدر ترس ! چقدر بی اعتماد به نفسی .. تا به راه حلی رسیدم .. برای خودم هدف گذاشتم .. تصمیم گرفتم وقتی 20 روز هر روز مسیری رو بیشتر از نیم ساعت رانندگی کردم دفعه 21 دیگه تنها بشینم .. اینگار حالا برنامه داشتم .. 20 روز تعیین کننده و ملاک امادگی بود برای پریدن .. و قرار بر این بود با همه ترس هام روز 21 ام اتفاق بیفته و شد .. پریدم .. 

شاید لحظه پریدن همه چیز مهیا نباشد اما گاهی باید پرید .. اگر هشتاد درصد امادگی وجود داشته باشد باید پرید و بقیه کارها را در مسیر روبراه کرد ..

حالا امروز من ایستاده روی سکو و البته هنوز چند قدم عقب تر از لبه پرش هستم .. دارم برنامه ریزی می کنم برای یک پرش .. یک پرش متفاوت .. وقت زیادی برای تلف کردن ندارم .. هدف پریدن هست .. و من خواهم پرید ...

برم برنامه امادگی پرشم را بنویسم .. 

برایم دعا کنید .. 

   + سپیده ; ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩۳
    پيام هاي ديگران ()

منتظرم

روزهای بی قراری و بلاتکلیفی است .. روزهای انتظار .. خسته ام .. به معنی واقعی تنم خستگی دارد .. دلم می خواهد بخوابم ولی نمی شود .. جور نمی شود یک ساعت بی دقدقه و فکر و خیال بخوابم .. احساس می کنم موجی میاد که مرا بگیرد .. انگار درست در ابتدای شروع لرزش های دریا نشسته ام و به موج عظیمی که به سمتم میاد نگاه می کنم .. سکون دارم .. منه بی سکون دچار رخوت شده ام .. دچار سکون .. تنها راه درمانم همین موج است . .. منتظرم منتظر منتظر ... 

   + سپیده ; ٩:٢۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۳
    پيام هاي ديگران ()

حسادت

امروز دیگه اخرش بودم .. وقتی باردار بودم خیلی اتفاقی همکارم هم که باهم الان دوست هستیم باردار شد .. یعنی اختلافمون دقیقا یک ماه بود و الان پسرش دقیقا یک ماه از کوچولوی من کوچیکتره .. امروز اون هم بعد از یک سال مرخصی اش برگشته بود سرکار و اولین برخورد ازم پرسید "پوستم خیلی لک لکی شده" و اولین عکس العمل ازش پرسیدم "حامله ای باز"  و خوب جواب بله بود ... وای خوش به حالش ش ش ش.. تا حالا به کسی اینقدر حسادت نکرده بودم .. در یک لحظه حس کردم کاش منم باز حامله بودم ... انگار اه از نهادم برخواسته بود و انگار یکی تکیه زده بر تخت ارزوهای من داشت بهم لبخند می زد و فخر می فروخت .. 

واقعااااا ! من ! بازم بچه ! دوباره ! از اول ! نه ماااااه ! تحمل و تهوع و درد و واااای ! واقعا !!!! بعد دوباره نوزاد شیر دادن و بعد بچه کوچیک و نع ع ع ع .. این منم این ارزو رو می کنم ! 

گویا بله ! مخیله ام تعطیل شده و کالا فقط به حس دو بچه در سالهای دور می اندیشم که دست هم رو بگیرن و بازی کنن و در گوش هم پچ پچ کنن و ما ها رو حرص بدن ... 

بله ! این من امروزم ! حالا تا فردا پس فردا خدا چی بخواد :)

   + سپیده ; ۱:٤۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٥ دی ۱۳٩۳
    پيام هاي ديگران ()

آینه

امروز شدیدا دوبار به فکر فرو رفتم و اینگار یکونی تکون محکمی بهم داد .. 

همکاری داشتیم که دو سال و نیم پیش استفا داد تا بره دور دنیا بگرده و کشورهای مختلف دنیا کار کنه .. امروز بعد از دو سال و نیم برگشته بود تا به همکارهای قدیمی اش سر بزنه .. وقتی از من و رییس که کنارم نشسته بود با ذوق و شوق از تغییرات و اخبار شرکت و کار می پرسید یه لحظه حس کردم ، 2 سال و نیم گذشته  و من هنوز پشت همون میزی هستم که بودم و تقریبا نه دقیقا همون کارهایی رو می کنم که دو سال و نیم پیش می کردم .. حالا شاید حقوق ام یکی دو هزار تا اینور اونور شده باشه اما واقعا چرا !!!! بعد که دقیق تر حساب کتاب کردم دیدم 4 ساله در واقع اینجام و تغییراتم مولکولی بوده !!!!!!!! نع ع ع ع ع ع ... من نمی تونم اینقدر ساکن باشم ! من اینقدر ساکن نبودم !!!!!! شیب اتفاقات زندگی ام همیشه خیلی سریعتر بوده و رشدی که داشتم سریعتر به سمت هدف می رفته !!! چراااااا واقعا چرااااا ... چه بلایی سرم اومده !!!! 

حالا این رو داشته باشید ! 

تکون دوم رو وقتی خوردم که با دوستی در مورد حسادت و همین طور رفتارهای نادرست دیگه ای صحبت می کردیم ... یه لحظه برام تداعی شد که همون طور که در مورد دیگران به رحتی رفتارهای نادرست ، غیر اخلاقی، زننده و یا حتی کمی غیر معمول رو می بینیم و سریع قضاوت می کنیم (درست یا غلط) دیگران هم همین طور در مورد رفتار ما فکر خواهند کرد .. آیا اونقدر که نگاه قضاوت مندی گاهی دارم و کوچکترین و ریزترین خم و چم های رفتار دیگران رو می بینم ایا سعی می کنم خودمون رو و رفتارمون رو جلو اینه بگذارم .. 

انگار برام از امروز و این لحظه زندگی سخت تر شد !! انگار چشمم به دریچه ای باز شد برای نشوندن خودم جلوی اینه قضاوت قبل از قضاوت دیگران .... 

و سومیش هم کتابی که دارم می خونم .. باید درباره اش جدا بنویسم براتون .. 

برم .. برم آینه پیدا کنم .... 

   + سپیده ; ٢:۱٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۱ آذر ۱۳٩۳
    پيام هاي ديگران ()

 

امروز شدیدا دوبار به فکر فرو رفتم و اینگار یکی تکون محکمی بهم داد .. 

همکاری داشتیم که دو سال و نیم پیش استفا داد تا بره دور دنیا بگرده و کشورهای مختلف دنیا کار کنه .. امروز بعد از دو سال و نیم برگشته بود تا به همکارهای قدیمی اش سر بزنه .. وقتی از من و رییس که کنارم نشسته بود با ذوق و شوق از تغییرات و اخبار شرکت و کار می پرسید یه لحظه حس کردم ، 2 سال و نیم گذشته  و من هنوز پشت همون میزی هستم که بودم و تقریبا نه دقیقا همون کارهایی رو می کنم که دو سال و نیم پیش می کردم .. حالا شاید حقوق ام یکی دو هزار تا اینور اونور شده باشه اما واقعا چرا !!!! بعد که دقیق تر حساب کتاب کردم دیدم 4 ساله در واقع اینجام و تغییراتم مولکولی بوده !!!!!!!! نع ع ع ع ع ع ... من نمی تونم اینقدر ساکن باشم ! من اینقدر ساکن نبودم !!!!!! شیب اتفاقات زندگی ام همیشه خیلی سریعتر بوده و رشدی که داشتم سریعتر به سمت هدف می رفته !!! چراااااا واقعا چرااااا ... چه بلایی سرم اومده !!!! 

حالا این رو داشته باشید ! 

تکون دوم رو وقتی خوردم که با دوستی در مورد حسادت و همین طور رفتارهای نادرست دیگه ای صحبت می کردیم ... یه لحظه برام تداعی شد که همون طور که در مورد دیگران به راحتی رفتارهای نادرست ، غیر اخلاقی، زننده و یا حتی کمی غیر معمول رو می بینیم و سریع قضاوت می کنیم (درست یا غلط) دیگران هم همین طور در مورد رفتار ما فکر خواهند کرد .. آیا اونقدر که نگاه قضاوت مندی گاهی دارم و کوچکترین و ریزترین خم و چم های رفتار دیگران رو می بینم ایا سعی می کنم خودمون رو و رفتارمون رو جلو اینه بگذارم .. 

انگار برام از امروز و این لحظه زندگی سخت تر شد !! انگار چشمم به دریچه ای باز شد برای نشوندن خودم جلوی اینه قضاوت قبل از قضاوت دیگران .... 

و سومیش هم کتابی که دارم می خونم .. باید درباره اش جدا بنویسم براتون .. 

برم .. برم آینه پیدا کنم .... 

   + سپیده ; ٢:٠٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۱ آذر ۱۳٩۳
    پيام هاي ديگران ()

بازار شام

بازار شامی که دیگه نیستم .. هستم هاااا فقط بازار شام نیستم دیگه چشمک

   + سپیده ; ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩۳
    پيام هاي ديگران ()

بازار شامی که منم :(

از این بازار شامی که هستم !!!!

واقعا خودم، روح و روانم، زندگیم، خواسته ام و خلاصه همه چی ام الان تبدیل به بازار شام شده !! نمی دونم دارم چی کار می کنم و چی می خوام ! راستش همه چی رو می خوام همه رو هم در حد کمال .. کلاس های پیانو رو که شروع کردم وافعا قدم مورچه ای پیش می ره و اصلا دلم نمیاد بی خیال اش شم .. صدای ساز سنتی که میاید حالم خراب می شه .. اونهایی که ساز می زنن می دونن من چی می گم و چی می کشم (درد هجری کشیده ام که مپرس .. ) .. رنگ رنگ رنگ من رو از دنیای خودم جدا می کنه .. غرق ام می کنه و به سطحی می رسونه که انگار ارامش ابدی دارم .. عکاسی که انگار تنها جاییه که دستم بازه خلاقیت داشته باشم ولی خوب کلاس هاش یه کم در حال حاضر بار گرانیه روی دوشم .. در کنار این ولوشویی که گفتم یک کودک شیرین و تغس هم دارم که هر روز بیشتر از قبل می فهمه و برام درست و شاد تربیت شدنش از همه چی مهمتره .. از کارهای خرده ریز فاکتور می گیرم که در این بحث نگنجد .. از نوشتن و آپ دیت نگه داشتن سایت هم اصلا حرف نزنید که دل خونی دارم از خودم .. یا دستی هست مرا یاری دهد :(((((( 

   + سپیده ; ٤:٢٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۳
    پيام هاي ديگران ()

دقیقا همین طوری

چرا نمی نویسم .. چرا الان دارم می نویسم !! 

جوابش ساده است برای خودم .. من وقتی می نویسم که دل پری دارم و یا گوشه اروم زندگیم یه جایی داره می لرزه .. این چند وقت خیلی اروم بودم .. خودم رو سرگرم کرده بودم با اونهایی که دوست دارم .. با چیزهایی که حالم رو خوب می کنه .. با دخترم عشق می کنم که بهترین چیزیه که تو زندگی برام اتفاق افتاده و حتی دیدنش توی تلخ ترین لحظه ها ارومم می کنه .. بگذریم ..

امروز که دارم می نویسم احساس امنیتم دوباره لرزیده .. ادم های جدید دیدن تازگی ها می ترسوندم .. دست و دلم رو می لرزونه .. چرااا چراااا نمی دونم .. به خودم می گم تو خودت باش .. هرچی باید بشه میشه و از کنترل تو خارجه اما مگه میشه ..این ذهن زیاده نافرمانی می کنه و می ره تا ته اتفاقاتی که شاید هرگز نیفته .. به قول خودم قصه می سازم .. قصه های غصه دار .. 

اومدم بگم خوبم .. ارومم .. اینکه حرفم رو زده چه بسا فقط برای خودم شفاف کردم چمه دوباره ارومم می کنه .. خوبم ارومم .. تو زندگیم نه ادم جدید می خوام نه دوست قلابی نه حسادت های معمول .. هیچی .. هیچی .. همین طوری که هستم رو دوست دارم .. دقیقا همین طوری ...

   + سپیده ; ٧:٢٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۳
    پيام هاي ديگران ()

ما چهار تا

فکر می کنم دختر کوچیک ما فکر می کنه ما یه خانواده چهار نفری هستیم .. خودش و باباش و من و امیلی امیلی عروسکشه که می جویدش و شب ها پیشش می خوابه :))

   + سپیده ; ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳
    پيام هاي ديگران ()