:)
هرچند پیر و خسته دل و ناتوان شدم هرگه که یاد روی تو کردم جوان شدم
شکر خدا که هرچه طلب کردم از خدا بر منتهای همت خوب کامران شدم ...
خورشت آلووو اسفناج ..
بچه و لوس که بودم خورشت آلو اسفناج دوست نداشتم .. آبگوشت هم همین طور .. نهایت آبگوشت خوردنم گذاشتن یه تیکه گوشت و چند تا نخود لوبیا روی پلو بود که مامان مخصوص من جدا پخته بود .. نهایتا هم گاهی ماست می ریختم تو آب ابگوشت می خوردم .. نخندید خوب .. گفتم که لوس بودم .. الان عاقل شدم .. همه چی می خورم .. حداقل امتحان می کنم .. واقعا ازم بپرسید چیزی هست که دوست نداری وجود نداره .. بگذریم .. اما خلاصه این خورشت اسفناج الو خورشت مورد علاقه خیلی هاست گویا و خوب یه زن خوب کدبانو مهربون باید بلد باشه .. دیشب در یک اقدام انقلابی درست قبل از اینکه مهمونام برسن تصمیم گرفتم خورشت آلو درست کنم .. برای اولین بار .. بدون دستور پخت مامان پز و ... اون هم در فصل عدم وجود اسفناج .. دو تابسته اسفناج سالادی خریدم.. با چند تیکه مرغ .. مرغ ها رو حسابی خرد کردم که زود بپزن چون در کنار ناشی بودن و مهمون داشتن وقت هم نداشتم .. عاشق خودمم ها .. بگذریم .. مرغ ها رو با ادویه و پیاز تفتی دادم که همچین بوش بره .. بعد هم آلو ها رو ریختم روش و بعد از 5 دقیقه که یه کم آلو ها به مرغ ها مالیده شدن اسفناج ها رو خالی کردم روش و هم زدم تا اسفناج ها بخار ببینن و جمع شن .. یه چند دقیقه که گذشت یه لیوان هم اب جوش ریختم روش و و کمی هم شکر زدم .. درش رو بستم و سپردم به خدا .. خلاصه کل زمان اماده سازی شد 15 شاید هم 10 دقیقه و کل زمان پخت هم 45 دقیقه شایدم کمتر ..
جاتون خالی خیلی خوشمزززززه شد .. حالا دارم می رم تو فکر پختن غذاهای خوب ولی سریع .. اگر بتونم ورژن فسنجون سریع رو هم کشف کنم که اونم تا حالا نپختم حتما بر میگردم خدمتتون :)
نقاشی ..
این ایمیل های کارگاه نقاشی خیلی واقعا بد روحیات ادم رو تحریک می کنه خب .. سه هفته بود دندون رو جیگر گذاشته بودم که نرم پول بی زبون رو بدم اسم بنویسم .. تا دیروز که با دوستی که اونم تو همین خط هاست صحبت کردم و دوباره داغ دلم تازه شد .. صبح اولین کاری که کردم رفتم برای workshop کار با پاستل رجیستر کردم .. الان هم خیلی هم خوشحال و راضی ام از خودم :) تازه دارم مقاومت می کنم نرم اسم بنویسم کار با ذغال ... م م م م ... من در حالی که خودم رو محکم گرفتم که ادم باشم ولی چشمام عین کلاغ طلا دیده برق می زنه .. 
مامان چینی ..
امروز دوست چینی ام اومد سرکار بعد از سه چهار روز مرخصی و حال زار ... همین که رسید به رییس گفت باید یه چیزی بهت بگم و رفتن .. منم دو زاریم مثل شمشیر .. تیز و صاف و براق .. تا برگشت ازش پرسیدم چی شدی عزیزم ! نکنه بله ! نی نی داری ! گفت آره ... 7 هفته اشه و حسابی حالش خرابه .. و از همه بدتر شیفت شب کار می کنه .. خوب خداروشکر فکر کنم رئیس شیفت هاش رو بندازه روز .. این یکی هم مامان شد رفت .. هی .. دیگه من موندم و حوضم ..
فینگلیسی
دیشب خواب دیدم دارم با رئیسم صحبت می کنم ولی اونقدر انگلیسی خوب می فهمم و حرف می زنم که وسطاش درست تشخیص نمی دم الان دارم فارسی حرف می زنم یا انگلیسی بسکه روون بود همه چیز ! حالا این تعبیرش چی هست ؟
نعنا ..
چرا دیشب یادم رفت تو ماست خیار نعنا خشک بریزم !!! 
نارنگی ..
این روزها، صبح هایش همه صبح های نون پنیر و نارنگی است .. یاد دوران دبستان می اندازدم .. لقمه های نون پنیر که برای دو زنگ تفریح توی کیسه کوچکی پیچیده بود و توی کیفم بود و کنارش یک نازنگی سبز .. از اون نارنگی ها که پوست سبز سبز داشت .. بویش مستت می کرد و و ترش بود .. که وقتی از کنار نون و پنیر برش می داشتی بسکه در کیف مدرسه تکان خورده بود همه پنیرها مالیده بود به پوسش .. نارنگی خوردن زنگ تفریح بهترین لحظات زندگی بود ... نو و پنیرها همیشه کپک می زد .. آنقدر نمی خوردمشان و اینور اونور قایمشان می کردم تا کیسه سیاه بد بویی می شد و فکر می کردم وقتی زیر آشغال ها و پشت تخت و ته کشو میزم قایمش کنم مامان هرگز نمی فهمد من نون و پنیرهایم را نمی خورم .. اما انگار همیشه می دانست .. جمعه ها به تعداد همه زنگ تفریح های هفته نان و پنیر کپک زده کشف می کرد ..
این روزها روزهای نان و پنیر و نارنگی است .. اما این روزها نان هایش نان باگت و نارنگی هایش نارنجی و شیرین است .. دلم نارنگی ترش می خواد، نارنگی سبز .. فقط برای اینکه نگاهش کنم، بویش کنم و چشمانم را ببندم و برم مدرسه و زندگی کنم ..
سفید و ساده
لجم می گیرد از بعضی بلاگ ها .. راستش خوشم میاد بعضی اوقات بلاگ ها را از خود صفحه بلاگ بخوانم تا از صفحه ریدر های مختلف .. به ادم حس می دهد .. شخصیت نویسنده را یادت می اندازد .. اما در همین راستا بعضی بلاگ ها بسیار لج آورند ... شلوغ اند .. از اینهایی که وقتی بالا پایین می روی بک گراند با تو بالا پایین می شود سرگیجه می گیرم .. بهترین نوشته های دنیا را هم که نوشته باشند می بندمشان می ذارمشان کنار .. از انهایی هم که یک دسته ماهی و پرنده و چرنده به دنبال موس ات راه می افتند که اصلا نگو .. بابا وبلاگ قشنگ .. بعضی بلاگ ها هم که همچین مشکی می کنند که ثابت کنند مشکی رنگه عشقه اخه یعنی؟! اخر نوشته های سفید و طوسی و زرد و قرمز روی صفحه مشکی چشمانمان را کور می کند و در ضمن اگر سرکار باشی انقدر جلب توجه می کنه که باز نکرده می بندیشان .. تازه این رنگ ها مال صفحات .. استغفرا.. ها .. بگذریم .. نمی دانم .. خلاصه این روزها فیلتر جدید وبلاگ خوانی ام اینجوری شده است که فقط وبلاگ های سفید ساده می خواند .. انگار سفید ها ساده تر و واقعی تر می نویسیند ..
ارامش ..
این روزها آرومم .. به طرز عجیبی آرامش درونی دارم .. و این بهترین فصل است برای ارامش ..
کاش فقط فیزیکی هم آروم و بی درد بودم ..
آب دوغ خیار ..
امروز نشسته ام همش به وبلاگ خوانی و وبلاگ خوانی .. البته کار مفید کرده هم ها ! کلی در این سه چهار روزه در شبکه کار داریم که منتظر تائید کارشان هستم اما مشق هایش را پیش پیش نوشته ام گوش شیطون کر. .. اما از وبلاگ خوانی بگویم که لیست بلاگ های فیدلی ام حالا شده یه خروار .. آخر این روزها هی می امدم هیچکی آپ نکرده بود و من صبح هایم صبح نمی شود اگر بلاگ نخوانم .. خلاصه اندوخته کردم تعداد زیادی ادرس برای روزهای مبادا و بی پستی دیگران :) .. داشتم یه پست از بلاگی رو می خوندم که آب دوغ خیار خورده بودند .. دلم خواست خیلی .. برم امشب تو کارش مخصوصا که سبزی تازه داریم در حد جام جهانی .. حتی می توان نعنا و گشنیز و برگ تربچه های کاشته خودم رو توش بریزم .. 