New Wishes

بازار شامی که منم :(

از این بازار شامی که هستم !!!!

واقعا خودم، روح و روانم، زندگیم، خواسته ام و خلاصه همه چی ام الان تبدیل به بازار شام شده !! نمی دونم دارم چی کار می کنم و چی می خوام ! راستش همه چی رو می خوام همه رو هم در حد کمال .. کلاس های پیانو رو که شروع کردم وافعا قدم مورچه ای پیش می ره و اصلا دلم نمیاد بی خیال اش شم .. صدای ساز سنتی که میاید حالم خراب می شه .. اونهایی که ساز می زنن می دونن من چی می گم و چی می کشم (درد هجری کشیده ام که مپرس .. ) .. رنگ رنگ رنگ من رو از دنیای خودم جدا می کنه .. غرق ام می کنه و به سطحی می رسونه که انگار ارامش ابدی دارم .. عکاسی که انگار تنها جاییه که دستم بازه خلاقیت داشته باشم ولی خوب کلاس هاش یه کم در حال حاضر بار گرانیه روی دوشم .. در کنار این ولوشویی که گفتم یک کودک شیرین و تغس هم دارم که هر روز بیشتر از قبل می فهمه و برام درست و شاد تربیت شدنش از همه چی مهمتره .. از کارهای خرده ریز فاکتور می گیرم که در این بحث نگنجد .. از نوشتن و آپ دیت نگه داشتن سایت هم اصلا حرف نزنید که دل خونی دارم از خودم .. یا دستی هست مرا یاری دهد :(((((( 

   + سپیده ; ٤:٢٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۳
    پيام هاي ديگران ()

دقیقا همین طوری

چرا نمی نویسم .. چرا الان دارم می نویسم !! 

جوابش ساده است برای خودم .. من وقتی می نویسم که دل پری دارم و یا گوشه اروم زندگیم یه جایی داره می لرزه .. این چند وقت خیلی اروم بودم .. خودم رو سرگرم کرده بودم با اونهایی که دوست دارم .. با چیزهایی که حالم رو خوب می کنه .. با دخترم عشق می کنم که بهترین چیزیه که تو زندگی برام اتفاق افتاده و حتی دیدنش توی تلخ ترین لحظه ها ارومم می کنه .. بگذریم ..

امروز که دارم می نویسم احساس امنیتم دوباره لرزیده .. ادم های جدید دیدن تازگی ها می ترسوندم .. دست و دلم رو می لرزونه .. چرااا چراااا نمی دونم .. به خودم می گم تو خودت باش .. هرچی باید بشه میشه و از کنترل تو خارجه اما مگه میشه ..این ذهن زیاده نافرمانی می کنه و می ره تا ته اتفاقاتی که شاید هرگز نیفته .. به قول خودم قصه می سازم .. قصه های غصه دار .. 

اومدم بگم خوبم .. ارومم .. اینکه حرفم رو زده چه بسا فقط برای خودم شفاف کردم چمه دوباره ارومم می کنه .. خوبم ارومم .. تو زندگیم نه ادم جدید می خوام نه دوست قلابی نه حسادت های معمول .. هیچی .. هیچی .. همین طوری که هستم رو دوست دارم .. دقیقا همین طوری ...

   + سپیده ; ٧:٢٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۳
    پيام هاي ديگران ()

ما چهار تا

فکر می کنم دختر کوچیک ما فکر می کنه ما یه خانواده چهار نفری هستیم .. خودش و باباش و من و امیلی امیلی عروسکشه که می جویدش و شب ها پیشش می خوابه :))

   + سپیده ; ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳
    پيام هاي ديگران ()

برباد رفته !

یه روزی بود دنبال سفر بودم ، فرودگاه ها پایانه های پرتاب من به سمت ارزوهام بود .. اما یه روز صبح که از خواب پاشدم اون عطش ام برای کشف این همه شهر و کشور ناشناخته خوابیده بود .. به قول معروف چشم و دل سیر شده بودم .. حالا نه اینکه چهل تا کشور رفته باشم ها نه اما همون هفلهشتایی که رفتم اینگار سیرم کرد .. بعد از اون همه گشتن و چرخیدن و بلاتکلیفی دنبال سکون بودم .. یه سکون و ارامش دایم .. تو ارزوهام می نشستم و دست می ذاشتم زیر چونه ام و تو رویاهام یه خونه داشتم که باغچه داشت و سبز بود و مال ما بود و اتاق داشت و بزرگ بود به اندازه دو تامون و .. و خودم رو تا ابد ساکن این خونه می دونستم .. هرچی بود تو شهر و کشور مورد علاقه و هدف بودم و انگاری یه خونه اروم و بی صدا نقطه تمامی بود به جمله ارزوهای شهر نشینی و خونه نشینی من .. اما خوب این ارامش و خواسته هم دیری چند نپایید و بعد مدتی همون خونه دوست داشتنی و ناز شد تنگ و کوچیک و خلاصه این ارزوی دست یافته هم رفت نشسته کنج قفسه دل ما .. یه روز دیگه اما از خواب پاشدم دیدم من ادم رابطه ام ، یه عالمه دوست و مهمون و شیطونی و بازی و پیک نیک و چرخ چرخ عباسی خلاصه .. دنبال ادم ها بودم ، دنبال دوست ، دنبال رابطه های شاد ، دنبال با هم بودن های دوستانه .. اما بازم طبق معمول ویروس سیرمونی یه روز صبحی افتادم به جونم و دیدم نه .. این ارزوی دست یافته و خسته هم باید پرونده اش رو بزن زیر بغل اش و بره یه کنجی سی خودش .. حالا امروز که اینجا نشستم ، البته چرا دروغ ، امروز که اینجا زیر این لحاف گرم خزیدم ارزوهای جدید با معیارهای جدید دارن دور سرم می چرخن .. متاسفم که دیگه نه این شهر و نه ادم هاش و نه سر سبزی اشو نه ارامشش دل من رو گرم نمی کنه .. دلم هوای تازه می خواد ، سر و گوشم می جنبه برای روزهای نو ، برا چیزهای دیگه .. شاید البته لابه لای همین سبز و ابی یی که این شهر هست یه روز یکی بیاد دستم رو بگیره بگه: ببین اینجا هنوز توش اگه خوب بگردی میشه چیزهای خوب پیدا کرد ، چیزهای ناب . امیدت هیچ وقت ناامید نشه . چمی دونم

   + سپیده ; ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۳
    پيام هاي ديگران ()

خودش و باباش 1

این خودش و باباش رو شروع کردم برای حفظ داستان ها و تیکه هایی که بین خانواده سه نفره ما می گذره لبخند باشد که لذت ببرید و پند بگیرید خنده

باباش به خودش: یه فرشته ای هست که بهش می گن چرخائیل .. کرم داره: هی می ره و میاد و می گه بچرخ بچرخ .. بعد تو می چرخی و به غر غر می افتی .. خوب نچرخ باباجان وقتی خسته ای نچرخ 

---------------

خودش در حال مچاله کردن و خوردن روزنامه 

باباش: باباجان روزنامه بعد شیر نمی سازه .. رودل می کنی ها  

   + سپیده ; ٧:۱٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۳
    پيام هاي ديگران ()

دیوی کوچولو ما ..

یه دختر کوچولو ماه اروم 4 ماه و نیمه داشتم که مثل گل وقتی ساعت هشت می ذاشتیش تختش سه ثانیه بعد شیرین ترین خواب دنیا بود .. بعد هم یه بار نصفه شب سر ساعت 5 اینها پا می شد شیر می خورد دوباره مثل یه دسته گل می خوابید تا 8 و 9 صبح .. بعد چی شد ! ما رفتیم خیر سرمون مسافرت به مملکت گل و بلبل .. یه دختر ماه 4 ماه و نیمه رو بردیم یه بچه دیوی (از همون دیبی های توی کلاه قرمزی)‌ 5 ماه و چند روزه بلاگرفته و شیطون و فضول و غر غر وو که نه خواب اش معلومه نه اشک اش نه آه اش تحویل گرفتیم و برگردوندیم ... حالا یه هفته است زبونمون مو که چه عرض کنم پشم دراورده که بچه بخواب .. وقتی هم می خوابی چون قلت زدن بلدی اصلا دلیل نمی شه در هر موقعیتی بچرخی که دست و پا و سر و کله ات بره تو در و دیوار تخت ... خدایااااا یعنی این بچه دیوی دوباره میشه بچه ادمی زاد ... 

   + سپیده ; ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۳
    پيام هاي ديگران ()

هی روزگار

صفحه برنامه های ایفون رو چپ و راست می کنم .. اپ ها رو نگاه می کنم ببینم کدوم سرگرمم می کنه .. جوون همه بازی هام تموم شده ، سر و ته مطالب پلاس رو خوندم و هیچ اپدیت جدیدی توش نیست .. فیس بوک هم خبری نیست ، همه یا خوابن یا منتظر نشستن ببینن بقیه چی کار می کنن .. ایمیل هام رو همه رو خوندم و ایمیل های جواب دادنی رو هم جواب دادم .. وبلاک دوستان و دشمنان رو هم یه سری زدم و تو دلم نظراتم رو هم دادم .. سایت بیبی سنتر رو هم سر زدم و کلی مطلب راجع به خواب و غذا و بازی خوندم .. خلاصه هرچی حوصله اش رو داشتم از این صفحه کوچیکه رو به دنیای بزرگ امشب استفاده کردم اما هنوز چشمام خواب توش نیست .. انگار دنیا وایساده .. بی تحرک .. حتی ساعت هم جلو نمی ره .. برگ ها هم تکون نمی خورن .. یه چیزی هست تو هوای این روزها که من رو اینطور ساکت کرده .. اینطور ساکن .. تا یادم میاد و ذهنم یاری می ده به چیزهای خوب فکر می کنم شاید خواب کم کم بیاد سراغم ولی خبری نیست .. دارم فکر می کنم تا تونستم سعی کردم دست ادم ها رو بگیرم .. حتی جایی که خودم نیاز داشتم، دست اونهایی که امیدی بهم داشتن رو ول نکردم .. اما وقتی برمی گردم و عقب رو نگاه می کنم واقعیت تعبیر ادم ها از دستی که برای دوستی بهشون دراز کرده بودی چیز دیگه ای .. همه ادم ها مثل ما فکر نمی کنن .. سو تعبیر می کنند ، حسادت می کنند . دستت رو می گیرن و کمک ات رو قبول می کنن اما هم زمان ناخن هاشون رو تو گوشتت فرو می کنن .. خیلی زود فراموش می کنن چی شد ، چرا شد ... قصه می سازن قصه ، اخ امان از این قصه سازی .. یادم نمیاد تونسته باشم هیچ بدی برا کسی بخوام .. حتی یه بار که به خودم قول دادم به طرفم بگم نه و بی خیال کمک و غیره شم وجدانم انچنان حالی ازم گرفت که تهش نشد خلاصه .. اما ادم ها باهامون چی کار می کنن !!! واقعیت گاهی جوری می زنه تو صورتمون که جاش که نه فقط تو صورت یه جورایی تو دلمون هم می مونه .. ادم های عزیزم قربونت برم دیروز می شن ادم های واه واه و اه اه امروز .. میشن فدایی دروغ هایی که پرداخته ذهن اشونه .. روشون رو ازت برمی گردونن و .. بگذریم کاری نمیشه کرد . گویا این رسم روزگاره .. تا بوده همین بوده و هست .. حتما اون ادم ها هم یه جا سیلی خورده یه محبتی ان که خودشون کردن .. چمی دونم . شاید منم تو این گیر و دار دلی رو شکستم که امروز اینجوری گوشه دلم داره ترک می خوره و می افته .. هی .. خلاصه راه حلی نیست . نه من می تونم عوض بشم و نه تو و نه اون .. کاریه که شده و گلیه که اینطوری گویا سرشته شده .. ولی می دونی، خوشحالم که به هرچی معتقد نیستم به یه چیز اعتقاد دارم و اونم عدالت ه ...به قول معروف چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند ...

   + سپیده ; ۱:٥٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۳
    پيام هاي ديگران ()

 

گاهی مشکلات ریز و کوچک اند .. پیش پا افتاده و ساده و حتی مسخره .. وقتی پای درد دل بعضی می نشینی حرف ها و درد دل هایشان انقدر جزئیست که شاید در دلت بگویی خوشی زده زیر دلش بابا یا از همین نتیجه گیری ها .. می دانی .. زخم های ریز و کوچک مثل سوزن کوچکی می ماند که اگر به تو بزنند دردی ندارد و یا دردش آنقدر کم است که چند ثانیه بیشتر طول نمی کشد و دقیقه ای بعد فراموش می شود .. ولی فکر کن که سوزن بارانت کنند .. روزی هزار بار سوزن های هرچند ریز و کوچک روح و روانت را به بازی بگیرند: آنوقت است که دیگر طاقت نمیاوری و یه روز شاید فقط با درد یه سوزن بیشتر، فریاد بزنی ، فرار کنی ، هیهات کنی  .. ولی در عجب نباش اگر مردمان حرف هایت را باور نکردند و به کم طاقتی و غیره متهمت کردند .. 

چه مشکلات ریز باعث مهاجرتت شود، چه باعث جدایی و طلاق و چه باعث بر هم زدن هر تعادلی در زندگی ات به ادم ها حق می دهم .. حق می دهم چیزهای کوچک و پیش پا افتاده طاقتشان را طاق کند .. حتما سقف طاقتشان به حد رسیده است .. 

   + سپیده ; ٧:۱٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۳
    پيام هاي ديگران ()

دوست .

امروز یکی بهم گفت تو این همه دوست داری ! گفتم، من فقط این همه ادم می شناسم .. خودم هم یهو دلم گرفت ... 

   + سپیده ; ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳
    پيام هاي ديگران ()

یادم باشه ..

حرف حرفِ باور کردن یا نکردن نیست، حرف حرفِ تغییر ذهنیات ادم هاست .. حرف حرفِ دروغ گفتن نیست، حرف حرفِ پیچوندن حرف اونجوری که به نفع ادم باشه است .. اصلا این ها رو بریزیم دور .. غصه ام از فراموش کاری ادم هاست .. اصلا این رو هم بیخیال ..توقعی نیست ..نمی دونم، اصلا بذار ساده بگم، دلم گرفته ..  چرا اصلا من ِ لعنتی اینقدر رو ادم ها حساب باز می کنم .. لعنت به من ..  

   + سپیده ; ۸:٥٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۳
    پيام هاي ديگران ()