New Wishes

طرز تهیه بچه لوس

چند وقتی بود این مطلب رو جایی خونده بودم ولی هرچی میگشتم مجدد پیداش نمی کردم تا بلاخره دوست خوبم برام پیداش کرد و به دستم رسوند .. فکر می کنم از نوشته ها یا شاید بهتر بگم گفته های اقای دکتر هلاکویی هست. البته من خیلی با ایشون و فلسفه اشون اشنایی ندارم اما به نظرم این مطلب خیلی درست بود و واقعا کاربردی برای همین تصمیم گرفتم برای شما هم بذارم که استفاده کنید. 

طرز تهیه بچه لوس : 

----------------------------
- اگر دو سال اول زندگی فرزندتان او را از ترس بغلی شدن به اندازه کافی بغل نکنید و اجازه دهید نیاز خود را با گریه اعلام کند به او می آموزید تنها راه رسیدن به خواسته هایش این است که دست به مانور بزند.

- اگر در جمع، موقع خرید، زمانی که مهمان دارید از ترس جیغ و داد فرزندتان به او باج بدهید تا ساکت بماند.

- اگر فرزندتان را تشویق به کتک زدن بقیه کنید و افتخار کنید فرزندتان دفاع از خود را آموخته و در آینده از پس خود بر می آید.

- اگر فرزندتان به حقوق بقیه تجاوز می کند و شما جلوی او را نمی گیرید.

- اگر به کارهای اشتباه فرزندتان مانند فحش دادن، گاز گرفتن، زدن، میخندید و آنرا شیرین کاری می دانید.

- اگر به فرزندتان نه می گویید و او جیغ میزند خودزنی میکند و شما تغییر عقیده می دهید.

- اگر والدین سخت گیری هستید و فرزندتان برای رسیدن به خواسته هایش مجبور است دست به مانور بزند.

- اگر تصمیم به انجام روش تربیتی میگیرید مانند جدا کردن جای خواب فرزندتان، گرفتن پستونک یا شیر شب، یا مهد کودک رفتن کودک (جز روزهای اول) و با گریه کودک کوتاه می آیید.

- وقتی به جای توجه دادن به فرزندتان، به بهانه تلفن حرف زدن، پای کامپیوتر بودن، کار کردن، زندگی فرزندتان را با اسباب بازی های گرانقیمت پر می کنید و به او باج میدهید که سراغ شما نیاید. و چون محبت با اسباب بازی جایگزین نمیشود فرزندتان بیشتر و بیشتر میخواهد و هرگز راضی نمیشود.

- وقتی یکی از والدین تنبیه میکند و همان لحظه دیگری دخالت کرده طرف کودک را میگیرد و به او محبت میکند. 

- زمانی که به خواسته کودک عمل میکنیم و دفعه بعد به خاطر همان خواسته دعوایش میکنیم. مثلا در آغوشش میگیریم دفعه بعد داد میزنیم اه ولم کن چقدر اویزون من میشی!

- وقتی برای انجام کارهای فرزندانمان غر میزنیم منت میگذاریم و آنها را غرغرو طلبکار ناراضی بار می آوریم.

- وقتی از ترس لوس شدن کودک، خواسته های کودک را براورده نمیکنیم تا کودکمان به گریه بیافتد.

یادمان باشد باج دادن به کودک یعنی پاداش در مقابل کاری اشتباه، که باعث لوس شدن کودک میشود، نه محبت و در آغوش گرفتن و پاداش در مقابل کار خوب

به بهانه لوس شدن فرزندمان را از آغوش خود و جایزه گرفتن محروم نکنیم!

--------------------------

به جز اینها یه چند تا بهم به تجربه و مطالعه جهت تاکید بیشتر براتون می نویسم.

- خیلی مهمه که چه زمانی به بچه "نه" می گید. اگر به خاطر کارهای کوچیک و بی اهمیت اون رو دعوا کنید و کلا زیاد بهش نه بگید اونوقت مواقعی که واقعا نیاز هست جلوش وایسید و از کاری منعش کنید نه شما رو نمی شنوه و گوش نمی ده. 

- اصولا سعی کنید بهش نه، بکن ، نکن و غیره نگویید و در واقع وقتی کار اشتباهی می کنه بهش جمله ای مثبت که در واقع کار درست رو توضیح می ده بگید. مثلا اگر لیوان آب رو روی زمین یا میز می ریزه بهش بگید آب برای خوردنه و ..

- اگر مثلا چیزی می خواد و شما بهش اجازه ندادید اون رو داشته باشه و یا دست بزنه به دلیل و گریه و بد عنقی نظرتون رو عوض نکنید. بچه ها باهوشتر از اونی هستند که فکر می کنید و کاملا متوجه همه چیز میشن و این رفتار بهشون نشون می ده هروقت گریه کنند و یا رفتاری که شما دوست ندارید نشون بدن شما بهشون باج می دید و کوتاه میاید. 

- اگر چیزی می خوان و با گریه خواسته اشون رو اعلام می کنن صبر کنید تا ساکت بشن و بعد بهشون اون چیز رو بدید. اجازه ندید یاد بگیرن با جیغ و گریه خواسته هاشون رو بگن.

- بزرگترین اشتباه والدین که خیلی هم ناخوداگاه اتفاق می افته اینه که جلوی بچه با هم مخالفت می کنند. اگر پدر می گه مثلا به فلان چیز دست نزن و مادر سریع دخالت می کنه و مثلا میگه اشکالی نداره حالا و غیره ... 

و خیلی چیزهای دیگه که الان تو ذهنم نیست .. اما با سرزدن به سایت های مختلف و معتبر میشه کلی در این مورد اطلاعات کسب کرد. 

به هرحال هیچ بچه ای کامل نیست و هیچ پدر و مادری هم بی عیب نیست اما با رعایت خیلی نکات کوچیک میشه تغییرات بزرگی ایجاد کرد. 

   + سپیده ; ۸:۱۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٤
    پيام هاي ديگران ()

...

از انسان ها متعجب میشوم .. زیاد . هر روز .. 

   + سپیده ; ۳:۳٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٤
    پيام هاي ديگران ()

 

مشاهده یادداشت خصوصی

   + سپیده ; ٢:۳٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩۳
    پيام هاي ديگران ()

Tom Yum

من باید یه سایت در مورد انتقاد و پیشنهاد غذا و رستوران به خدا بزنم. اونقدر در این مورد حرف دارم که نگوووو و بپرس .. بگذریم

تازگی به همراهی دوست چینی ام سوپی بهم معرفی شده که بسیار خوشمزه است. این سوپ تایلندی هست اصلیتا و با گوشت مرغ و یا میگو و یا گاو درست میشه. مزه ترش و تندش خیلی خیلی ترکیب خوشمزه ای ازش درست کرده. اسمش هست Tom Yum سوپ. البته اید حواستون باشه هرجایی نخورید تا مزه اش براتون خراب نشه و اینکه حتما با نودل سفارش بدید و الا خود سوپ خالی اش سیرتون نمی کنه .. حالا من هر روز نه اما یه روز در میون هوس جناب تام یام می کنم. کلا تا قبل از این سوپ این غذا ابکی های اسیایی رو نمی خوردم و خوب متوجه شدم بسیار اشتباه می کردم و بسیار اکثرا خوشمزه هستند .. حتما جای خوب پیدا کنید و امتحانش کنید :)

   + سپیده ; ٢:٠٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۳
    پيام هاي ديگران ()

لنگر ..

به رفتن فکر می کنم .. قرار است برویم . کی کجا چجوری !؟ هنوز جزئیات معلوم نیست  .. چه فرقی می کند اصلا ,  مهم تصمیم است .. اینجا را دوست دارم .. سعی می کنم با خودم رو راست باشم .. دلم نمی خواهد بروم . یعنی دلم می خواهد بروم خیلی هم زیاد اما ته ته دلم انگار لنگر کوچکی از دلم بیرون افتاده و به خاک و ادم های اینجا چنگک انداخته است. 

خودم را راضی می کنم .. به همه می گویم باید رفت، اینجوری شاید خودم هم باور کنم که باید رفت .. دل کندن از اولین مهاجرت به نظرم سخت تر است .. اولین مهاجرت خودش سخت است اما دل کندن ازش سخت تر است چون این بار می دانی روبرو چه خبر است. می دانی ساختن همه بند بندهای کوچکی که برایشان ذره ذره زحمت کشیده ای همتی دوباره می خواهد صبری دوباره و تلاشی چندین برابر .. و شاید هرگز مثل قبل نشود .. نمی دانم شاید هم بشود .. 

اینجا را دوست دارم. همه چیزش را .. از آب و هوایش بگیر تا ذره ذره هایی که حتی به چشم نمیاید .. ادم هایش خوبند .. در خیابان پر است از لبخند های غریبه .. انقدر خوب است که هر لحظه ممکن اویزان ادم هایش بشوم و از غریبه ترینها بخواهم بیایند بنشینند من ازشان عکس بگیرم و می دانم جوابشان مثبت است .. 

اما می دانی در کنارش کوچک است .. کمی تنگ ام می شود گاهی .. انگار جایی هست بیرون از اینجا که می تواند به همین خوبی باشد (نه به همین خوبی ، شاید فقط خوب معمولی) و تنگ هم نباشد .. برعکس انقدر بزرگ باشد که اصلا هرگز به تهش نرسی .. نمی دانم .. تنها دلیل این روزهایم برای توجیه رفتن همین است . شاید درست باشد شاید اشتباه .. اما تا نروم نمی فهمم .. 

   + سپیده ; ٩:٠۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۳
    پيام هاي ديگران ()

Running

انگار این روزها زندگی سرعت گرفته .. به گردش هم نمی رسم .. اینقدر برنامه و کار تو ذهنمه که همه جمعه های تعطیل و بدون کودکم و همه اخر هفته ها هم برایم کافی نیست .. 4 روز سرماخوردگی ، بیشتر هم از برنامه ریزی هام عقبم انداخت. 

در کنار همه اینها معاشرت با دوستان و اشنایان برام خیلی مهمه و لیست بلند بالایی جمع شده از کسانی که باید دعوتشون کنم و اصلا در برنامه نمی گنجند .. کاش هفته چند تایی بیشتر اخر هفته داشت .. 

صد بار امروز تقویم رو بالا و پایین کردم و خوب مسلما به نتیجه ای نرسیدم .. باید بدویم .. بیشتر ، تندتر ، بهینه تر .. وقتی نیست ... 

   + سپیده ; ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ اسفند ۱۳٩۳
    پيام هاي ديگران ()

ترس هایم !

ترس هایم !

همیشه در زندگی ترس هایی وجود دارند ! شایدم نه لزوما ترس اما عدم اعتماد به نفس  .. اینکه چقدر برای چیزی اماده هستی ! کی اماده هستی ! 

به نظرم ترسیدن خوب است . در دوره ترس ادم خودش رو سبک سنگین می کند .. درست مثل لحظه پریدن .. تصور کنید روی سکوی شیرجه ای رو به آبی زیبا و ملایم و بی کران ایستاده اید و می خواهید بپرید .. فکر می کنید . می ترسید .. جای پایتان را محکم می کنید ولی بلاخره اگر تصمیم به پریدن داشته باشید می پرید .. و می دانید روبرویتان روشن است .. زیباست .. 

الان درست لب سکو ایستاده ام با این تفاوت که نمی دانم چقدر تا لحظه پریدن فاصله دارم .. 

یادم میاید وقتی برای اولین بار رانندگی یاد گرفتم، برای مدت ها از رانندگی تنها می ترسیدم .. راه حل چه بود ! چقدر ترس ! چقدر بی اعتماد به نفسی .. تا به راه حلی رسیدم .. برای خودم هدف گذاشتم .. تصمیم گرفتم وقتی 20 روز هر روز مسیری رو بیشتر از نیم ساعت رانندگی کردم دفعه 21 دیگه تنها بشینم .. اینگار حالا برنامه داشتم .. 20 روز تعیین کننده و ملاک امادگی بود برای پریدن .. و قرار بر این بود با همه ترس هام روز 21 ام اتفاق بیفته و شد .. پریدم .. 

شاید لحظه پریدن همه چیز مهیا نباشد اما گاهی باید پرید .. اگر هشتاد درصد امادگی وجود داشته باشد باید پرید و بقیه کارها را در مسیر روبراه کرد ..

حالا امروز من ایستاده روی سکو و البته هنوز چند قدم عقب تر از لبه پرش هستم .. دارم برنامه ریزی می کنم برای یک پرش .. یک پرش متفاوت .. وقت زیادی برای تلف کردن ندارم .. هدف پریدن هست .. و من خواهم پرید ...

برم برنامه امادگی پرشم را بنویسم .. 

برایم دعا کنید .. 

   + سپیده ; ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩۳
    پيام هاي ديگران ()

منتظرم

روزهای بی قراری و بلاتکلیفی است .. روزهای انتظار .. خسته ام .. به معنی واقعی تنم خستگی دارد .. دلم می خواهد بخوابم ولی نمی شود .. جور نمی شود یک ساعت بی دقدقه و فکر و خیال بخوابم .. احساس می کنم موجی میاد که مرا بگیرد .. انگار درست در ابتدای شروع لرزش های دریا نشسته ام و به موج عظیمی که به سمتم میاد نگاه می کنم .. سکون دارم .. منه بی سکون دچار رخوت شده ام .. دچار سکون .. تنها راه درمانم همین موج است . .. منتظرم منتظر منتظر ... 

   + سپیده ; ٩:٢۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۳
    پيام هاي ديگران ()

حسادت

امروز دیگه اخرش بودم .. وقتی باردار بودم خیلی اتفاقی همکارم هم که باهم الان دوست هستیم باردار شد .. یعنی اختلافمون دقیقا یک ماه بود و الان پسرش دقیقا یک ماه از کوچولوی من کوچیکتره .. امروز اون هم بعد از یک سال مرخصی اش برگشته بود سرکار و اولین برخورد ازم پرسید "پوستم خیلی لک لکی شده" و اولین عکس العمل ازش پرسیدم "حامله ای باز"  و خوب جواب بله بود ... وای خوش به حالش ش ش ش.. تا حالا به کسی اینقدر حسادت نکرده بودم .. در یک لحظه حس کردم کاش منم باز حامله بودم ... انگار اه از نهادم برخواسته بود و انگار یکی تکیه زده بر تخت ارزوهای من داشت بهم لبخند می زد و فخر می فروخت .. 

واقعااااا ! من ! بازم بچه ! دوباره ! از اول ! نه ماااااه ! تحمل و تهوع و درد و واااای ! واقعا !!!! بعد دوباره نوزاد شیر دادن و بعد بچه کوچیک و نع ع ع ع .. این منم این ارزو رو می کنم ! 

گویا بله ! مخیله ام تعطیل شده و کالا فقط به حس دو بچه در سالهای دور می اندیشم که دست هم رو بگیرن و بازی کنن و در گوش هم پچ پچ کنن و ما ها رو حرص بدن ... 

بله ! این من امروزم ! حالا تا فردا پس فردا خدا چی بخواد :)

   + سپیده ; ۱:٤۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٥ دی ۱۳٩۳
    پيام هاي ديگران ()

آینه

امروز شدیدا دوبار به فکر فرو رفتم و اینگار یکونی تکون محکمی بهم داد .. 

همکاری داشتیم که دو سال و نیم پیش استفا داد تا بره دور دنیا بگرده و کشورهای مختلف دنیا کار کنه .. امروز بعد از دو سال و نیم برگشته بود تا به همکارهای قدیمی اش سر بزنه .. وقتی از من و رییس که کنارم نشسته بود با ذوق و شوق از تغییرات و اخبار شرکت و کار می پرسید یه لحظه حس کردم ، 2 سال و نیم گذشته  و من هنوز پشت همون میزی هستم که بودم و تقریبا نه دقیقا همون کارهایی رو می کنم که دو سال و نیم پیش می کردم .. حالا شاید حقوق ام یکی دو هزار تا اینور اونور شده باشه اما واقعا چرا !!!! بعد که دقیق تر حساب کتاب کردم دیدم 4 ساله در واقع اینجام و تغییراتم مولکولی بوده !!!!!!!! نع ع ع ع ع ع ... من نمی تونم اینقدر ساکن باشم ! من اینقدر ساکن نبودم !!!!!! شیب اتفاقات زندگی ام همیشه خیلی سریعتر بوده و رشدی که داشتم سریعتر به سمت هدف می رفته !!! چراااااا واقعا چرااااا ... چه بلایی سرم اومده !!!! 

حالا این رو داشته باشید ! 

تکون دوم رو وقتی خوردم که با دوستی در مورد حسادت و همین طور رفتارهای نادرست دیگه ای صحبت می کردیم ... یه لحظه برام تداعی شد که همون طور که در مورد دیگران به رحتی رفتارهای نادرست ، غیر اخلاقی، زننده و یا حتی کمی غیر معمول رو می بینیم و سریع قضاوت می کنیم (درست یا غلط) دیگران هم همین طور در مورد رفتار ما فکر خواهند کرد .. آیا اونقدر که نگاه قضاوت مندی گاهی دارم و کوچکترین و ریزترین خم و چم های رفتار دیگران رو می بینم ایا سعی می کنم خودمون رو و رفتارمون رو جلو اینه بگذارم .. 

انگار برام از امروز و این لحظه زندگی سخت تر شد !! انگار چشمم به دریچه ای باز شد برای نشوندن خودم جلوی اینه قضاوت قبل از قضاوت دیگران .... 

و سومیش هم کتابی که دارم می خونم .. باید درباره اش جدا بنویسم براتون .. 

برم .. برم آینه پیدا کنم .... 

   + سپیده ; ٢:۱٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۱ آذر ۱۳٩۳
    پيام هاي ديگران ()