New Wishes

دوست .

امروز یکی بهم گفت تو این همه دوست داری ! گفتم، من فقط این همه ادم می شناسم .. خودم هم یهو دلم گرفت ... 

   + سپیده ; ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳
    پيام هاي ديگران ()

یادم باشه ..

حرف حرفِ باور کردن یا نکردن نیست، حرف حرفِ تغییر ذهنیات ادم هاست .. حرف حرفِ دروغ گفتن نیست، حرف حرفِ پیچوندن حرف اونجوری که به نفع ادم باشه است .. اصلا این ها رو بریزیم دور .. غصه ام از فراموش کاری ادم هاست .. اصلا این رو هم بیخیال ..توقعی نیست ..نمی دونم، اصلا بذار ساده بگم، دلم گرفته ..  چرا اصلا من ِ لعنتی اینقدر رو ادم ها حساب باز می کنم .. لعنت به من ..  

   + سپیده ; ۸:٥٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۳
    پيام هاي ديگران ()

خستگی

خسته ام ، یه جور بی پایان ارامش ناپذیری خسته ام .. بی صبرانه منتظر یه روزیم که بشینم یه کنجی اروم و بی صدا با یه لیوان چایی چیزی و به هیچ کار عقب مونده و هیچ هیجان جدید و هیچ ارزوی نیمه کاره و هیچ مهمون تو راهی و هیچ نوازش دوستی و هیچ چیزی خلاصه فکر نکنم .. فقط یه روز بشینم و بگم آخیش امروز هیچ کاری ندارم ... خسته و بی صبرانه منتظر اون روزم کاش یکی باشه بدونه چی می گم

   + سپیده ; ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۳
    پيام هاي ديگران ()

بدو بدو ..

یادتونه احساس تنبلی داشت خفم می کرد حالا جوری شده این روزها که فقط دلم می خواد دو دقه وقت داشته باشم بشینم .. فقط دو وقه ... گریه 

   + سپیده ; ۸:۱۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٢
    پيام هاي ديگران ()

بزرگ شدن درد داره ! هفته 14

گویا بزرگ شدن درد داره .. دختر کوچیک و ساکت و خندان من این روزها به یه دختر کنجکاو و گریه وو و بغلی تبدیل شده  .. برای من که هیچ وقت گریه اش رو بدون دلیل گشنگی و خوابالودگی ندیده بودم جای بسیار درد داشت که بخوام با جیغ ها و گریه های بی دلیل و نابه هنگام و مداوم تاب بیارم .. ولی گویا همه سرچشمه از بزرگ شدن می گیره .. 

وقتی سنسورهای جدید و حواس جدید شکل می گیره گویا بچه ها رو در دنیای ناشناخته ای چشم باز می کنن و ناگهان انچه تا دیروز توان تشخیص رو نداشتند برایشون نمایان میشه .. و این باعث گریه های گاه و بیگاه هست. 

همین طور بازی، بیرون رفتن، دیدن محیط های جدید و یادگرفتن و چیزهای دیگه باعث خستگی ذهنشون می شه و عصرها و غروب ها موجودات کوچک غر غرو یی می شوند که باید تحملشان کنی چون اینها همه نشانه های بزرگ شدن است و بله بزرگ شدن گویا درد داره .. 

   + سپیده ; ٦:٥٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩٢
    پيام هاي ديگران ()

3 ماهه و یک هفته

بزرگ می شود .. چشمهایی که تا دیروز کوچک و بسته و پف کرده و خوابالود شیر می خورد امروز هوشیار و بازیگوش شده اند ..

دستان مشت کرده و انگشتان گره خورده دیروز امروز با هیجان در هوا به دنبال کشف دنیای ناشناخته هاست .. 

دیروز مادر بودن را باور نمی کردم  و امروز روزهای بی کودکم را به خاطر نمیاورم .. به همین زودی به همین سادگی و به همین شیرینی بخشی از زندگی ام شده است .. بخشی که اینگار همیشه بوده است و هرگز من بی او را یاد ندارم .. 

برای کودک 3 ماهه و یک هفته ام .. 

   + سپیده ; ٩:٠۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٢
    پيام هاي ديگران ()

دختر کوچیک - هفته 11

این روزها روزهای بامزه زندگیه 

دیروز دلم برای دختر فسقلی ضعف رفت وقتی دیدم ته تخت خوابوندمش و وقتی رفتم ببینم خوابش برده یا نه دیدم تقریبا اون سر تخته .. فسقلی اینقدر پا زده بود که رسیده بود اونور تخت ... 

صدای جدیدش هم صدای موتور شده .. از اغوم گفتن افتاده حالا صدای موتور گازی در میاره ..  

خدایا مرسی که من رو عاشق این معجزه کردی .. 

   + سپیده ; ۸:٢۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٢
    پيام هاي ديگران ()

من و مادری ..

مادر بودن رو یاد گرفتم ! خودم بودن رو آیا فراموش کردم !!!

   + سپیده ; ٤:٥۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٢
    پيام هاي ديگران ()

2 ماهگی

دیروز وزن کشی داشتیم .. نه اشتباه نکنید من اصلا ورزشکار حرفه ای نیستم که وزن کشی داشته باشم بلکه وزن کشی روزیه که پرستار پلانکت می خواد دختر کوچیک رو وزن کنه و من دل تو دلم نیست .. انگار دارم امتحان پس می دم .. استرس می گیرم و هی سعی می کنم به زور بهش شیر بدم اما خوب خدا رو شکر این سری سربلند از امتحان بیرون اومدیم .. والا نمی دونم حرف کی رو باور کنم. یه بار یکیشون گفت باید هفته ای 100 گرم اضافه کنه این سری گفتن 150 گرم خلاصه هی این وزن هدف رو می برن بالا و من و دختری باید تلاشمون رو بیشتر کنیم ... هدف بعدی ماه اینده می ریم برای هفته ای 200 گرم .. یا علی مدد چشمک

   + سپیده ; ۸:٠٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٢
    پيام هاي ديگران ()

تلاش کردم ..

امروز دویدم کمی بیشتر از دیروز .. خرید رفتم که خدا رو شکر با یکی از دوستام قرار گذاشته بودم والا رسما با بچه ای که سر بزنگاه بیدار می شه و وسط سبد خرید و درست موقع حساب کردن و کیسه کردن خریدها شروع به نق نق میکنه واقعا نمی دونستم چیکار کنم .. بعد هم که مجبور شدم بغلش کنم و تو ماشین یه 20 دقیقه ای به شیر دادن و ساکت کردنش بگذرونم .. اما در کل دختر خوبی بود و تا خود خونه توی صندلی ماشینش مثل یه موش کوچولو کنجکاو نشست و جیک نزد ..

البته دیروز که من باید دکتر و ازمایشگاه و خرید می کردم کلا جیک نزد .. و فقط یه دور شیر خورد و عوض شد :)‌ 

موفق شدم شام هم به موقع درست کنم و به کارهای خونه هم برسم و اینجا یه پست بذارم و دارم برای سایت مهاجرت ام یه ژست دیگه می نویسم که خوب تلاشم فعلا قابل تقدیره خجالت ایشالا هر روز بهتر از دیروز .. 

   + سپیده ; ٧:٤٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٢
    پيام هاي ديگران ()