New Wishes

 

یه رودخونه پهن و اروم.. درخت های انبوه و سبز پشت رودخونه ... و نسیم خنک که می پیچه توی موهاتو و نوازش کنان دور می شه ... افتاب کمرنگ با گرمای مطبوع و یه عالمه قاصدک توی هوا که چرخ زنان در چهت رودخانه توی نسیم هوا شناورند ... و همه چیزکه مثل قصه هاست، شایدم نه ، خود قصه است ...

هیچ صدائی نبود. من بودم و خدا بود، حرفام بود و سکوت ... اینجا بود که چشمام بستم و گفتم خدایا ......

سنگینم .. دوباره بال هامو ازش خواستم ...

Auckland, 7 March 2010, Sepideh

   + سپیده ; ٩:۳٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()