New Wishes

 

ساعت هنوز 1 شب نشده. چه شب سرد و سنگینی. یه اتاق تاریک. خیلی تاریک. نور زننده صفحه لپ تاپ. صدای واضح تیک تیک ساعت و صدای جیرجیرک که هیچ همخونی با سردی امشب نداره... سوسو چراغ ها از دور و انعکاسشون توی دریای ساکت این شهر ... ادمهائی که حتما همه خوابند ...

من اینجام. این نقطه از زمان و مکان .. چقدر دستام خالیه. چقدر فکر و خیال ... چقدر دستام بسته است ... انگار مدت هاست یه گوشه نشستم و فقط منتظر سرنوشتم ... سرنوشتی که بهش اعتقاد ندارم... سرنوشتی که حس می کنم لحظه لحظه اش دسته منه و من اینجا نشسته ام و هیچ قدمی در هیچ مسیری برنمی دارم ... چقدر می شه خدایا .. چند سال گذشته از اولین باری که گفتم من خودم رو گم کردم ... چقدر گم شدم تو زمان .. چقدر خودم رو دست روزگار سپردم ... چقدر تلاش نکردم ... چقدر وقت تلف کردم ... چقدر بیهودگی .. چقدر روزمرگی ... چقدر ... چقدر ناراضیم از خودم ...

چقدر سخت شدم ...

   + سپیده ; ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()