New Wishes

 

اسم این پستم رو می ذارم : 1 سال زندگی من  

هفته دیگه می شه 1 سال و 1 هفته که ما داریم نیوزلند زندگی می کنیم و با توجه به سه هفته ایران بودن در اپریل تقریبا و شاید دقیقا امروز 1 سال زندگی رو اینجا تجربه کردیم...

می تونم بگم هفته اول و شاید ماه اول زندگی (که توی هتل بودیم) بدترین روزهای زندگی ایم بود .. . یه ترس عجیب، یه بی اعتماد به نفسی خاص، یه ناامیدی، یه وجدان آشفته، و .. خیلی حس های بد دیگه تنها چیزهاییه که از روزهای اول یادمه ... شاید حس هایی که هیچ وقت هیج جا ازشون حرف نزدم .. اما اعترافش حالا حس خوبیه ... شاید به کار شما هم بیاد ...

هیچ وقت احساس دلتنگی نکردم، هیچ وقت به خاطر دلتنگی گریه نکردم، نمی دونم ، شاید چون هیچ وقت به خودم اجازه ندادم به اونهایی که گذاشتم و اومدم فکر کنم، نه اینکه سنگدل باشم به خدا اما به محض اینکه بهشون فکر می کنم یه اشک و یه بغض پیدا می شه، اما سریع پاکش می کنم .. این اشک از دلتنگی نیست، از اینه که کاری از دستم برای اونهایی که دوست دارم بر نمیاد تا انجام بدم.. شاید بزرگترین ارزوم همیشه این بوده که یه کاری کنم اونهایی که دوسشون دارم یه قدم بیشتر به آرزوهاشون نزدیک تر بشن ...  بیشتر دلم می سوزه که نمی تونم لحظات خوبی رو که دارم و یا داشتم با اونها شریک بشم .. نمی تونم بهشون نشون بدم چقدر دنیا بزرگه ، چقدر گوشه گوشه دنیا متفاوته و ... بگذریم و چقدر گاهی به چیزهای کوچیک و بی ارزش دل می بندیم ..

ماه دوم خونه کرایه کردیم. ماه دوم و سوم هنوز کار پیدا نکرده بودم. هر روز از صبح تا شب خونه بودم. حتی دلم نمی خواست بیرون برم. حس می کردم دارم می پوسم، دارم روحیه ام رو از دست می دم، بی حوصله می شم، نا امید می شم و فکر این که شاید هنوز چند ماه طول بکشه که کار پیدا کنم بیشتر و بیشتر دیوونه ام می کرد. از بیکاری گریه کردم، شاید 1 بار یا شایدم 2 بار ... اون موقع حس می کردم به هرجور کاری راضی خواهم بود و اصلا برام مهم نیست چه کاری پیدا کنم .. فقط می خواستم برم سرکار ..

اواخر ماه سوم کار پیدا کردم و تقریبا هرکی من رو می شناخت من رو جزو ادم های خوش شانس می دونست که توی اون موقع و اوضاع کار پیدا کرده بودم و اون هم بدون هیچ پارتی و ...

ماه های اول کار برام خوشایند نبود .. گاهی کابوس هم بود. لهجه بد اینجایی ها، سیستم و شبکه متفاوتی که داشتن و می تونم بگم اونقدر باید چیز یاد می گرفتم که حسابی باعث شده بود گیج بشم بیشتر.. می فهمیدم همه چی رو اما تو ذهنم نمی موند و فکر کنم به خاطر این بود که باید علاوه بر یاد گرفتن چیزهای جدید اونها رو به انگلیسی یاد می گرفتم و باعث می شد زودتر فراموش کنم و ...

زندگی ادامه داشت با همه یکنواختی اش (معمولا باید ادم بگه با همه پستی و بلندیهاش) اما تغییرات اینجا اونقدر اروم اتفاق می افته که اصلا حسشون نمی کنی ...

ماشین خریدیم و من حتی می ترسیدم امتحانش کنم .. نمی دونم چم شده بود .. اما اوایل اصلا سعی نکردم رانندگی کنم و خیلی به ندرت پشت ماشین می شستم ...

دوست پیدا کردیم، ایرانی، خارجی .. جوون، میانسال، پیر و .. اره اینجا دوست پیدا کردن سخت نیست اما متاسفانه خیلی انتخاب های متنوعی نداری.. مثلا نمی تونی دنبال یکی بگردی که خیلی شبیه تو باشه و یا .. بگذریم ...

دوستانی با عقاید بسیار دور از من .. با طرز فکری خیلی متفاوت و شاید حتی متضاد ... اما یه جورایی می شد گفت "همینه که هست" .. پس زیادی به کسی نزدیک نشدم و اجازه ندادم کسی هم زیادی تو کارم دخالت کنه .. یه جورایی روابط اینجا متفاوته .. برداشت ها خیلی خیلی مسخره است .. نمی دونم ادم ها کمتر عمیق نیستند .. شایدم ادم هایی که من باهاشون برخورد داشتم اینطوری بودن ...

اما حالا ... زندگی برام مثل دوچرخه سواری یاد گرفتن شده ...  توی یه لحظه  تعادلت رو پیدا می کنی ... و من توی یه روز توی یه لحظه حس کردم همه چیزهای گم شده ام پیدا شده و شایدم بیشتر ...

بدون هیچ مقدمه ای ماشین رو برداشتم رفتم جلسه شرکت، بدون اینکه بدونم دقیقا کجا باید برم، سرکار کاملا با اعتماد به نفس کار می کنم و حتی چند بار اشتباهات مدیر م رو درست کردم، ماه گذشته بهترین کارمند شدم ... و خیلی چیزهای دیگه ...

حالا فکر می کنم باید فقط صبر داشته باشم تا همه دوچرخه های لازم رو بتونم برونم ... (چی شد جمله ام)

حس می کنم اونقدر که توی این سال گذشته چیزی در مورد خودم فهمیدم و اعتماد به نفسی که پیدا کردم هیچ جا و هیچ وقت نمی تونستم به دست بیارم ...

خدایا شکرت که توی همه لحظه هام بودی ...

   + سپیده ; ٤:٢٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()