New Wishes

 

به یاد همه روزهایی افتادم که ارزویی نداشتم .. باور می کنید یا نه .. نداشتم .. چون در ارزوهایم زندگی می کردم. چون در حال زندگی می کردم و همه زندگی لحظه ای بود که داشتم.. همه آنچه رو دوست داشتم در آن لحظه  تجربه می کردم و بی قید از افکار بزرگسالی و مسئولیت، هرآنچه را دوست نداشتم رها می کردم. وقتی بزرگ می شویم یه کلاف پیچیده ایم از مسئولیت ها و قید و بندها که خودمان هم نمی دانیم چیستند و از کجا امده اند و کی و کجای ذهنمان طلبیدیمشان ..

امروز و خیلی از روزهای گذشته ارزو کرده ام جای کسانی باشم که ارزو دارند جای من باشند و این نمی دانم چه منطقی دارد .. دارند ارزوهای مرا زندگی می کنند و من شاید ارزوهای انها را...

تروخدا ارزوهای مرا اینقدر خوب زندگی نکنید.. دارد از حسودی گریه ام می گیرد. کاشکی حداقل لیاقت اشان را نداشتید تا کمتر حرص بخورم و بگویم نمی فهمند، اما لیاقتش را دارید و خوب هم دارید ... نوش جانتان ..

امروز تازه به این نتیجه رسیده ام که ارزوهایم را یکی یکی می گیرم و کمی زندگی اشان می کنم و رهایشان می کنم ... لعنت به من که هیچ وقت، هیچ وقت نفهمیدم از زندگی چه می خواهم ...

 

   + سپیده ; ٦:۳٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()