New Wishes

 

نمی دونم طرز کار کردن اینجایی ها با گروه خونی من نمی سازه یا من یه چیزیم می شه ...

 اینقدر ارامش و یواشی هم اعصاب خورد کنه به خدا .. نه به ایران که همیشه در حالا بدو بدو بودیم و تا حتی شبا هم خواب کارهای عقب افتاده امون رو می دیدیم نه به اینجا که کوه کارم رم داشته باشن ١ دقیقه از ٨ ساعت بیشتر کار نمی کنن. بگذریم حالا از کتاب هایی که وقت ناهار یه ١ ساعتی می خونن و برنامه چایی و قهوه که قسمتی از قراردادشونه انگار و تازه وسط روز که می رن ١ ساعت برای دویدن و Gym رو هم که مگه می شه ترک کرد ... اونم راس ساعت ١١. انگار به چربی هاشون قول دادن سر ساعت یه حالی بهشون بدن. تازه پریروز یکیشون می گفت اینجا بهم فشار میاد باید همیشه On Call باشم و نمی ذاره با خیال راحت اخر هفته به ماهیگیری و استراحتم برسم. حالا این آقای On Call در سه ماه گذشته هیچ کالی دریافت نکرده. ها،‌گفته باشم ...

تازه این که از سرکارشونه. کل شهر ١ میلیون جمعیت داره،‌نه ترافیکی نه صفی نه آلودگی نه کاغذ بازی و بی نظمی و نه حتی صدایی. به جون خودم توی خیابون ها جز صدای پرنده و موج های دریا (که اونم بنده خدا اکثرا ساکته) هیچ صدایی نمیاد اونوقت طرف برگشته می گه اینجا آرامش نداره،‌دارم خونه ام رو می فروشم برم تو جزیره زندگی کنم..

تنها نتیجه ای که می شه گرفت اینه که اینها رو یه چیزی می شود ... . من که دیگه از دستشون اعصاب ندارم... می خوام برم جزیره زندگی کنم ...

   + سپیده ; ٢:٠٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۸ بهمن ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()