این روزها !

این روزها زندگی مولانا می خوانم ... چقدر دوریم .. چقدر پرتیم .. چقدر در پس روزمرگی هامان، خودمان را ، خدا را فراموش کرده ایم .. چقدر انسان ها می توانند عظمت و قدرت داشته باشند و چقدر پست و ضعیف ایم  ... کاش ذره ای ایمان داشتیم به عظمت درونمان ..

مرده بودم زنده شدم گریه بودم خنده شدم  دولت عشق امد و من دولت پاینده شدم

/ 5 نظر / 4 بازدید
Fredo

سلام دم شما گرم بازم مثل هميشه يه پست و کلي حس زندگي ممنونم

مهدی

پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من سرو خرامان منی ای رونق بستان من چون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرو وز چشم من بیرون مشو ای مشعله تابان من هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من بی پا و سر کردی مرا بی‌خواب و خور کردی مرا در پیش یعقوب اندرآ ای یوسف کنعان من

مهدی

ای دل شکایت​ها مکن تا نشنود دلدار من ای دل نمی​ترسی مگر از یار بی​زنهار من ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من نشنیده​ای شب تا سحر آن ناله​های زار من یادت نمی​آید که او می کرد روزی گفت گو می گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستان ا ین بس نباشد خود تو را کآگه شوی از خار من گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان تو سرده و من سرگران ای ساقی خمار من خندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبر وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من گفتم منم در دام تو چون گم شوم بی​جام تو بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من

دارچین

راست میگی... بعضی وقت ها خیلی پرتیم [گریه]

خانم

پرت بودم! دیگه نیستم!