حسادت

امروز دیگه اخرش بودم .. وقتی باردار بودم خیلی اتفاقی همکارم هم که باهم الان دوست هستیم باردار شد .. یعنی اختلافمون دقیقا یک ماه بود و الان پسرش دقیقا یک ماه از کوچولوی من کوچیکتره .. امروز اون هم بعد از یک سال مرخصی اش برگشته بود سرکار و اولین برخورد ازم پرسید "پوستم خیلی لک لکی شده" و اولین عکس العمل ازش پرسیدم "حامله ای باز"  و خوب جواب بله بود ... وای خوش به حالش ش ش ش.. تا حالا به کسی اینقدر حسادت نکرده بودم .. در یک لحظه حس کردم کاش منم باز حامله بودم ... انگار اه از نهادم برخواسته بود و انگار یکی تکیه زده بر تخت ارزوهای من داشت بهم لبخند می زد و فخر می فروخت .. 

واقعااااا ! من ! بازم بچه ! دوباره ! از اول ! نه ماااااه ! تحمل و تهوع و درد و واااای ! واقعا !!!! بعد دوباره نوزاد شیر دادن و بعد بچه کوچیک و نع ع ع ع .. این منم این ارزو رو می کنم ! 

گویا بله ! مخیله ام تعطیل شده و کالا فقط به حس دو بچه در سالهای دور می اندیشم که دست هم رو بگیرن و بازی کنن و در گوش هم پچ پچ کنن و ما ها رو حرص بدن ... 

بله ! این من امروزم ! حالا تا فردا پس فردا خدا چی بخواد :)

/ 1 نظر / 52 بازدید
مرجان

منم عاشق بچه ام ولی متاسفانه شرایط زندگی در ایران اجازه بیش از یک فرزند رو نمی ده. از موقعیتشو دارید، چرا که نه!