...

نمی دونم احساس مادری از کجا شروع می شه .. از اون لحظه ای که تصمیم می گیری دست یکی دیگه رو بگیری و دعوت کنی به این دنیا ! دعوتی که خواسته و نخواسته باید بپذیره .. از اون لحظه ای که جواب تست مثبت می بینی ! از اون وقتی که اسکن اش رو برای اولین بار می بینی یا از هزاران اولین بار ها و لحظه های جدید که حس می کنی !

نمی دونم از کی شروع می شه اما یه چیزی رو می دونم تازه اون موقع است که حس واقعی همه مادرهای دنیا رو درک می کنی .. اون موقع است که تنهایی مادری رو که بچه هاش رفتن رو می فهمی .. از اون موقع است که وابستگی واقعی به موجود دیگه ای رو درک می کنی .. از اون موقع است که دلبستگی به کسی رو که هنوز هیچی ازش نمی دونی برات معنا پیدا می کنه .. حتی خیلی کوچیک حتی خیلی هنوز شکل نگرفته .. وقتی می رن یه چیزی ته دلت چنگ می اندازه ... که شاید قبلا هیچ درکی ازش نداشتی ..

برای دوستی که فکر می کنم احساس اش رو این روزها می فهمم .. فقط باید باور کنی اونی که اون بالا نشسته حتما صلاحی در مسیری که جلومون گذاشته دیده ..

/ 2 نظر / 12 بازدید
پروانه

به نظر من این حس خیلی حس اشتباهی هست خدا میدونه که تو خیلی از موقعیت های زندگیم چقدر از خدا خواستم میتونستم اینقدر به خانواده وابسته نباشم و از اون طرف هم اونا به من وابستگی نداشتن به این شدت. کمی خودخواهی پدر و مادر هست که می خوان خودشون به بچه و بچه به خودشون وابسته باشه. چون خیلی خیلی خیلی از این مساله ضربه خوردم با بچه خودم (اگه یه روزی داشته باشمش) این کار رو نمیکنم. تو هم سعی کن نکنی. [گل]

مرجان

منم تو بارداری فهمیدم مادر خودمو بیشتر دوست داشته باشم[ماچ] بعد اون هیچ وقت ازش گلایه نکردم و همیشه دوسش دارم[قلب] سلامت باشی دوستم