ناباوری ..

در حالت بی وزنی نشسته ام .. چند سانت شاید بالاتر از زمین و صندلی که هنوز حس اش می کنم .. به باور نکردنی های زندگی فکر می کنم . به تصمیماتم به ارزوهایم .. به اتفاقاتی که دارد می افتد و انگار مثل روح سرگردانی از چند سانتی خودم دارم به خودم و این اتفاقات نگاه می کنم .. این منم !!‌ سبک ام اما در ناباوری خاصی هستم .. تصور روزهای آینده کمی غیر ممکن است .. کاش کسی بیاید برایم توضیح بدهد که اینجا کجاست .. چه شد که اینجوری شد .. کجاست آن دختر کوچک ی که با مقنعه سفید هر روز صبح چایی شیرین کنار سماور می خورد و لقمه های نون و پنیرش رو دور می انداخت .. کجاست آن روزهای خاله بازی و گرگ و بره بازی .. کجاست حیاط خانه امان .. کجاست روزهای ساعت 5 در تاریکی سوار سرویس شدن و کجاست آن همه روزهای تلخ و شیرین مدرسه .. کجاست روزهایی که به اسب سفید بالدار فکر می کردم و کجاست شب هایی که به تمامی عکس فرشته های بالدار اتاقم فکر می کردم تا بخوابم ..

این روزها و شب ها به چه فکر می کنم !.. به تلخی ادم ها ،‌به تلخی ادم ها ، به تلخی روزگار،‌ به دوری ها،‌ به دست هایی که کوتاه شده اند و شده اند فقط صدا .. صدایی هزاران هزار کیلومتر آنطرفتر ..

آن روزها به چه خیالی به خواب می رفتیم این روزها با چه خستگی و خیالی ..

کاش از این بی وزنی بیایم پایین .. کاش باور کنم اینجا را که الان هستم .. کاش می شد تلخی ها را با قندی فرو داد و ازش سرحال شد ..

پاهایم بی حس اند .. باور می کنم که روی زمین نیستم .. شاید راست بگویند که وقتی تو میایی همه گناهانم بخشیده می شوند .. شاید برای همین است دارم کم کم سبک می شوم .. شاید هم به سادگی دلیل اش همین قهوه تلخ امروز صبح باشد ..

این روزها دارم فکر می کنم برای کی باید دعا کنم،‌ یاد کی باید باشم،‌ چه ارزویی کنم و و .. و هرچه بیشتر فکر می کنم بیشتر یاد ادم هایی می افتم که بهم بدی کرده اند تا خوبی .. این ذات ادمیت است .. انگار خوبی ها زودتر فراموش می شوند .. حتی من که طرفدار پر و پا قرص شمارش خوبی و فراموش کردن بدی ها هستم از این قضیه مستثنی نیستم .. به ادم های تلخ بیشتر فکر می کنم و حتما برایشان دعا می کنم ..

آرزوهایم معلوم اند ... روزی از زندگی ام را بدون نقشه ارزوهای چند سال آینده نگذرانده ام پس نگرانشان نیستم ..

اما با این همه ناباوری چه کنم .. که دستم را گرفته است و دارد می کشاندم در بیشه ای از سردرگمی .. می ترسم گم شوم .. از گم شدن در این همه ناباوری و تغییر می ترسم ..

کاش کسی بیاید دست ام را بگیرد و  روزهایم را شیرین تر کند .. اشک هایم شور و تلخ اند ..

/ 8 نظر / 17 بازدید
پروانه

[گل]

fredo

سلام سپیده جان خوش باش - به چیزای خوب و قشنگ فکر کن اگه دوست داشتی واسه کسایی که واست دعا میکنن هم دعا کن :)

سلام سپیده جان سبک شووفقط حواست روتقویت کن که بایدهمه چشم بشی وببینی گوش بشی بشنوی باهمه وجودت بوکنی لمس کنی نوزادی روکه بدنیامیاری اینهامن میگم که مامان 3بچم که امیرحسینم الان3ماهس ولی دلم برانوزادیش تنگ شده نگران هیچی نباش خواهی دیدفرشته ها(ظاهری وباطنی)دورت رو میگیرنددوست داشتی برای ماهم اومدن به نیوزیلند برامون ارزویی ازاردهنده شده دعاکن درپناه الله باشی

پرستو

این سفری که تو می ری، اینجوری آروم و پذیرنده و با آغوش باز، امید است برای من که می شه خودت باشی و بری پیشواز تغییر. خلاصه الگویی بچه جانم. نمی دونم که به دعا کردن اعتقاد دارم یا نه. ولی مطمئنم که به آرزو اعتقاد دارم. من رو هم بگذار تو لیست آرزوهات.

You can't expect to draw people into your life who are kind, confident, and generous if you're thinking and acting in cruel, weak, and selfish ways. You must be what it is that you're seeking--that is, you need to put forth what you want to attract. Dr. Wayne W. Dyer

امید

یک نوع عبادتی هست بنام " نماز شب" که گمون کنم خودتان بهتر بلدید. از اون نمازهائیه که میگن آدم رو کن فیکون میکنه، اصلن میگن سیمای آدمهایی که این نماز رو میخونن با بقیه فرق داره و نور و انرژی مثبت زیادی در اونها هست. گذشته از اینکه قبل از صبح خونده میشه که همه جا رو سکوت و خلاء گرفته، یه قسمتی داره که بنظر من هسته اصلی نماز رو تشکیل میده، اونجایی که باید اسم چهل نفر رو بیاری. خب ابتدا آدم خانواده و دوستان و فامیل رو میگه، اما کم کم برای اینکه چهلتا بشن باید به آدم های دور و نزدیکت فکر کنی، به اونهایی که بهت خوبی کردن یا بدی کردن، به همه ی اونهایی که یه ردی ازشون در ذهنت هست. بعد، لامصب هر اسمی که به ذهنت میاد یه عالمه حرف، یه دنیا داستان پشتش میاد، یکجورهایی ذهنت خالی میشه، لایروبی میشه، من بهش میگم " حجامت ذهنی"، گل و لای و کثافات ته ذهن آدم میریزه بیرون، بعد آدم خالی میشه، سبک میشه. شما خیلی این کار رو میکنید و این خیلی خوبه، دقت کردین وقتی آدم از بیرون به همه نگاه میکنه چقدر احساس سبکی و بی وزنی میکنه، به شرطی که در دام غرور و خود بزرگ بینی نیفته. بقول بسیجیا: ما رو هم تو خشاب 40تایی تون

haleh

Sepid jan in hese aksare mamana hast. Har chi nini nazdik mishe ke biad bishtar mishe. Ruzaye aval o makhsusan shabaye aval ke umad bishtar mishe. Amma ghavi bash. Be khode nini be un feteshte i ke miado mehmuneit imishe fekr kon.

bita

دارى به استقبال يكى از زيبا ترين و دوست داشتنى ترين تجربه هاى زندگيت ميرى سپيده جان...از لحظه لحظه هات لذت ببر :*