نارنگی ..

این روزها، صبح هایش همه صبح های نون پنیر و نارنگی است .. یاد دوران دبستان می اندازدم .. لقمه های نون پنیر که برای دو زنگ تفریح توی کیسه کوچکی پیچیده بود و توی کیفم بود و کنارش یک نازنگی سبز .. از اون نارنگی ها که پوست سبز سبز داشت .. بویش مستت می کرد و و ترش بود .. که وقتی از کنار نون و پنیر برش می داشتی بسکه در کیف مدرسه تکان خورده بود همه پنیرها مالیده بود به پوسش .. نارنگی خوردن زنگ تفریح بهترین لحظات زندگی بود ... نو و پنیرها همیشه کپک می زد .. آنقدر نمی خوردمشان و اینور اونور قایمشان می کردم تا کیسه سیاه بد بویی می شد و فکر می کردم وقتی زیر آشغال ها و پشت تخت و ته کشو میزم قایمش کنم مامان هرگز نمی فهمد من نون و پنیرهایم را نمی خورم .. اما انگار همیشه می دانست .. جمعه ها به تعداد همه زنگ تفریح های هفته نان و پنیر کپک زده کشف می کرد ..

این روزها روزهای نان و پنیر و نارنگی است .. اما این روزها نان هایش نان باگت و نارنگی هایش نارنجی و شیرین است .. دلم نارنگی ترش می خواد، نارنگی سبز .. فقط برای اینکه نگاهش کنم، بویش کنم و چشمانم را ببندم و برم مدرسه و زندگی کنم ..

/ 2 نظر / 23 بازدید
ارمین

سلام دوست عزیز شما را دعوت میکنم از وبلاگ کلکسیون موسیقی و بغض ترانه دیدن کنید http://collective.persianblog.ir http://hatred.samenblog.com دوست داشتی تبادل لینکم میکنیم

پروانه

واااااای یادش به خیررررررررر[قلب]