به یاد همه روزهایی افتادم که ارزویی نداشتم .. باور می کنید یا نه .. نداشتم .. چون در ارزوهایم زندگی می کردم. چون در حال زندگی می کردم و همه زندگی لحظه ای بود که داشتم.. همه آنچه رو دوست داشتم در آن لحظه  تجربه می کردم و بی قید از افکار بزرگسالی و مسئولیت، هرآنچه را دوست نداشتم رها می کردم. وقتی بزرگ می شویم یه کلاف پیچیده ایم از مسئولیت ها و قید و بندها که خودمان هم نمی دانیم چیستند و از کجا امده اند و کی و کجای ذهنمان طلبیدیمشان ..

امروز و خیلی از روزهای گذشته ارزو کرده ام جای کسانی باشم که ارزو دارند جای من باشند و این نمی دانم چه منطقی دارد .. دارند ارزوهای مرا زندگی می کنند و من شاید ارزوهای انها را...

تروخدا ارزوهای مرا اینقدر خوب زندگی نکنید.. دارد از حسودی گریه ام می گیرد. کاشکی حداقل لیاقت اشان را نداشتید تا کمتر حرص بخورم و بگویم نمی فهمند، اما لیاقتش را دارید و خوب هم دارید ... نوش جانتان ..

امروز تازه به این نتیجه رسیده ام که ارزوهایم را یکی یکی می گیرم و کمی زندگی اشان می کنم و رهایشان می کنم ... لعنت به من که هیچ وقت، هیچ وقت نفهمیدم از زندگی چه می خواهم ...

 

/ 0 نظر / 10 بازدید