ساعت هنوز 1 شب نشده. چه شب سرد و سنگینی. یه اتاق تاریک. خیلی تاریک. نور زننده صفحه لپ تاپ. صدای واضح تیک تیک ساعت و صدای جیرجیرک که هیچ همخونی با سردی امشب نداره... سوسو چراغ ها از دور و انعکاسشون توی دریای ساکت این شهر ... ادمهائی که حتما همه خوابند ...

من اینجام. این نقطه از زمان و مکان .. چقدر دستام خالیه. چقدر فکر و خیال ... چقدر دستام بسته است ... انگار مدت هاست یه گوشه نشستم و فقط منتظر سرنوشتم ... سرنوشتی که بهش اعتقاد ندارم... سرنوشتی که حس می کنم لحظه لحظه اش دسته منه و من اینجا نشسته ام و هیچ قدمی در هیچ مسیری برنمی دارم ... چقدر می شه خدایا .. چند سال گذشته از اولین باری که گفتم من خودم رو گم کردم ... چقدر گم شدم تو زمان .. چقدر خودم رو دست روزگار سپردم ... چقدر تلاش نکردم ... چقدر وقت تلف کردم ... چقدر بیهودگی .. چقدر روزمرگی ... چقدر ... چقدر ناراضیم از خودم ...

چقدر سخت شدم ...

/ 6 نظر / 10 بازدید
بهار

عزيزم مهم اينه كه ما ازت راضي هستيم چون قراره برامون يه عالمه سوغاتي بياري :) خودتو بيخيال

نگار

eeee mikhastam nazare khosoosi bezaram , chera oomad injaaaa????? :D khodet zood boro khosoosish kon;)

مصطفی

از بس نشستی lost دیدی تو زمان گم شدی یه روزی جک شپرد میادو نجاتت میده .

امشال

عید نمیری نیم‌کره شمالی؟

شکیب

من نظری ندارم. نمیشه این شرط کامنت بذارین تا سوغاتی بگیرین رو حذف کنین.[نیشخند]

الهام

به نظرم یه کم زیادی بی طاقتی عزیزم! یه کمم داری خودتو لوس می کنی! چون زیادیم موفقی!