یه رودخونه پهن و اروم.. درخت های انبوه و سبز پشت رودخونه ... و نسیم خنک که می پیچه توی موهاتو و نوازش کنان دور می شه ... افتاب کمرنگ با گرمای مطبوع و یه عالمه قاصدک توی هوا که چرخ زنان در چهت رودخانه توی نسیم هوا شناورند ... و همه چیزکه مثل قصه هاست، شایدم نه ، خود قصه است ...

هیچ صدائی نبود. من بودم و خدا بود، حرفام بود و سکوت ... اینجا بود که چشمام بستم و گفتم خدایا ......

سنگینم .. دوباره بال هامو ازش خواستم ...

Auckland, 7 March 2010, Sepideh

/ 9 نظر / 17 بازدید
کیوان

میتونی بال منو قرض بگیری البته فقط تو باد کمتر از 30 KM بر ساعت می تونید باش پروا کنید.

ندا

سلام سپیده جان:) عکسی که گذاشتی باز نشده....چی بود؟ خدا بال هاتو بهت برگردونه[قلب]....

شکیب

خدا: نمیتونم برگردونم. گواهینامه پرواز شما مال ایران بود. اگر میخواهی اینجا پرواز کنی باید مجددا اقدام کنی. جواب شعر منصور رو دادم میتونی بیایی ببینی. [نیشخند]

مریمی

خیلی شعارقشنگیه مجبورم همش برایت comment بذارم لیست سوغاتی های مورد درخواست هم برات می فرستم. البته اصلاً راضی به زحمت نیستیم :D

مصطفی

اگه مثل قصه بود پس چرا اولش یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود نداشت یا اخرش رفیم بالا راس بود اومدیم پایین دروغ بود نداشت. ژس قصه نبوده نتیجه اخلاقی واقعیت داشته

نگار

عکسش که باز نمیشه . ولی تصمیم گرفتم واسه تولدت دو تا بال برات بخرم :)

الهام

والا با این سرعتی که تو داری پرواز می کنی ،به نظر سنگین نمیای عزیزم!! اگه بال داشتی که احتمالا آمریکا رو هم رد کرده بودی و باز از اون ور زمین رسیده بودی به ایران!!

توفول

سلام دوست گلم خوبی؟ چه زیبا بود شعر همسریت هم قشنگ بود نازی معلومه دلتون هوای ایران رو داره؟؟؟ گفته بودی داری میای آره؟؟

بانو

سلام دوستم واییی شعر شوشو جونت خیلی باحاله...هاهاها جواب شکیب هم خوب بود :)