اینجا بهشت نیست اما از جهنم هم خیلی خیلی دوره !!!

دلنگرانی های بعد از مهاجرت فقط کار و خونه و دوست و جا افتادن و سرمایه نیست !

وقتی دور می شی، وقتی هیچ کسی رو نمی شناسی،‌ انگار همه دنیا برات غریبه اند ..  روحیه ات ضعیف می شه .. کلا ظریف می شی .. حساس می شی .. خلاصه خیلی راحت تر می شکنی ..‌

یه بوق ماشین تو دلت غوغا می کنه .. یه نگاه کج به شک ات می اندازه .. یه نه شنیدن انگار دنیا دور سرت می چرخه ..خجالتی تر می شی .. دور می شی .. انگار ادم ها دور اند انگار ارامش دست نیافتنیه .. خودت رو مرتب مقصر می دونی .. انگار همه لیست ارزوهات که با اومدن قرار بود شروع بشه خط می خوره .. می ترسی .. اعتماد به نفس ات کم می شه ... تنها می شی و گلوت شروع می کنه به درد گرفتن .. فکر می کنی مریض شدی اما خیلی زود می فهمی که نه ..این یه بغضه که داره گلوت رو فشار می ده ...

فکر می کنی خیلی غریبی ... فکر می کنی چقدر همه دارن عادی زندگی می کنند چقدر راحت اند ..اما برای تو چقدر همه جا تاریکه .. چقدر همه جا دوره .. به شهر از شیشه های هتل نگاه می کنی و فقط یه چیز سوال تو ذهنت میاد ! من اینجا چی کار می کنم ! من هیچ کسی رو نمی شناسم ! هیچ جا رو بلد نیستم ! چقدر نفس کشیدن توی یه شهر غریب سخته !! حالا چی کار کنم !!

...

اما روزنه های نور کم کم پیداشون می شه !! یه صبح که خیلی دور نیست وقتی پا می شی عاشق افتاب شهر جدیدت می شه ! عاشق ادمهاش با لبخند های همیشگی حتی اگر غریبه ترین ادم دنیا باشی .. عاشق صبرشون می شه ! عاشق تمیزی و مقرراتشون می شی .. دوستات راحت تر از اونی که فکر کنی صمیمی می شن ! مسیرها روشن تر و راحت از اونی که فکر می کردی به مقصد می رسند و همه اونچه که تو لیست ارزوهات بود زودتر از اونچه براشون برنامه ریزی کنی تیک می خورن و انجام می شن .. اخه اینجا نباید رشوه بدی تا کارت راه بیفته .. صفی نیست که توش معطل بشی .. کارمندی نیست که حال نداشته باشه کارها رو راه بندازه .. سوپوری نیست که از گرسنگی نتونه کارش رو درست انجام بده .. اینجا شادی هست و این شادی همه تاریکی رو که با خودت اوردی می شوره و می بره .. همه جا روشن می شه .. دلشوره هات یادت می ره .. تنهایی ات یادت می ره .. ادم ها دیگه برات عجیب نیست چون دروغ نمی گن ..چون تظاهر نمی کنن .. چون همه خودشونن ..  اینکه تو چی می پوشی و چی می خوری و کجا زندگی می کنی ملاک نیست .. مجبور نیستی مارک های معروف بپوشی تا بقیه دوست داشته باشند.. مجبور نیستی ادرس خونه ات رو چپ و چوله بدی که روت بد قضاوت نکنند .. .. نمی گم اینجا بهشته .. نه نیست .. اما از جهنم هایی که ادمها بهش عادت دارند هم خیلی خیلی خیلی دوره ...

 

/ 12 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ابرو

متن تون خیلی قشنگ بود. سرشار از انرِژی بود و امید حیف که نمی تونم احساسم را بعد از خوندن این پست بنویسم ولی... الان چشم هام داره برق میزنه زنده باشی

مريم

چقدر قشنگ بود! خيلي قشنگ و خيلي درست. حداقل تا اونجاييش را كه خودم تجربه كردم.

تو

سپیده راس میگی؟؟ یعنی منم یه روز اینجا تو غربت به آرزوهام میرسم؟؟ یعنی منم میتونم اینجا درس بخونم؟؟ یعنی منم دوست پیدا میکنم؟؟ میتونم زبان اینجا رو یاد بگیرم؟؟ میتونم رشته مورد علاقه ام درس بخونم؟؟؟ واقعا یعنی میشه؟؟ این روزا خیلی ناراحتم از این وضعیتم.تو دانشجویی اونجا یا ازدواج کردی؟؟ چقدر طول کشید جا بافتی؟؟؟

مگنولیا

چقدر درست و دقیق و قشنگ گفتی سپیده جان. کاش عزیزان آدم کنار آدم بودن اونوقت دیگه واقعا بهشت بود. کاش یه روز خونه خودمون همچین حسی بهمون بده.

اورایاد

سلام امیدوارم که خوب باشید لینکتون کردم

الهام

خدا کنه اگه قسمت شد و اومدم یه روز اونجا برام قشنگ و دوست داشتنی باشه

نسیم

خیلی متن دلنشینیه امیدوارم منم یه روزی تجربش کنم

مهدی

عالی بود. خدمت بزرگی به جماعت شکاک میکنید.

آزاده

آره راست میگی.. شاید اولش همینطور باشه . دقیقا همینی که میگی و با قلمت بیانش کردی ...خدا کنه این نوره امیده هم تو دل من بیوفته..

سینا

خوشحالم که خوشحالی